
پس همه به سوی خانه های خود حرکت کردند تا آن شب را مثل شب های دیگر بدون هیچ دغدغه ای در کنار اهل وعیال خود بخوابند. اما انگار آن شب، شبیه شبهای دیگرنبود! روح آدمی زمانی قرار می گیرد که معمایی نداشته باشد یا برای هر سوالی که از او می کنند، پاسخی داشته باشد! والا تا خود صبح شرق وغرب دنیا را به هم می ریزد حتی اگر جواب معما در قله قاف باشد تا آنجا یک نفس می دود ! تا با خواندنش آرام بگیرد! همین است که روح آدمهایی که همیشه دنبال ردپایی در ناکجاآباد می گردند هیچ گاه خواب آسوده وآرامی ندارند ! می خوابد...
ادامه مطلب
قسمت چهارمبا اینکه جنس عبور زمان همه وقت به یک سبک ومدل است، آرام وپیوسته وصبور! اما رنگ لحظاتش ، عطرو بوی قدم هایش همیشه یکسان نیست. مگر رنگ لحظات ثانیه شماری وانتظار مجنون برای دیدن لیلی با رنگ دقایق ،دیدارهای بی معنا وبی هدف و مبتذل عشق های امروزی یکی می باشد؟! یا عطر وبوی لحظات آوردن پیراهن یو...
ادامه مطلب
زنگ کاروان به صدا درآمد. مردم شهر همچنانکه به طرف دروازه ی شهر قدم می نهادند همانطور نیز دست و دل از خانه و کاشانه وشهر خود می بریدند . که این را نباید عبور از دروازه شهر تعبیر کرد بلکه باید معنای آن را پاگذاشتن بر همه جاذبه ها و دلدادگی هایی دانست که مردم شهر را به ماندن فرامی خواند! و دل کندن بس...
ادامه مطلب
بعضی از آدم ها نیازی به حرف زدن ندارند همین که تو را نگاه کنند آدمی حساب کار دستش می آید نمی دانم شاید گره ابرو و پلکها و چشم هاشان زاویه ای می سازد که دیدگان دیگران را اینچنین مبهوت خود می کند ! یا نه معماری صورت آنها به گونه ای ست که خلایق را ناخودآگاه متحیر و مات اضلاع خود می گرداند.من آدمی می ...
ادامه مطلب