قسمت ششم

خرید بک لینک

بعضی از آدم ها نیازی به حرف زدن ندارند همین که تو را نگاه کنند آدمی حساب کار دستش می آید نمی دانم شاید گره ابرو و پلکها و چشم هاشان زاویه ای می سازد که دیدگان دیگران را اینچنین مبهوت خود می کند ! یا نه معماری صورت آنها به گونه ای ست که خلایق را ناخودآگاه متحیر و مات اضلاع خود می گرداند.

من آدمی می شناسم وقتی به تو نگاه می کند نه تنها پلک نمی زند بلکه تمام مختصات صورت او بی حرکت و آرام است اما با این وجود نگاهش آنچنان نافذ است طوری که آدم را مسخ می کند حتی اگر حرفی نزند...اما خدا نکند همین آدم لبان مبارکش را باز کند! آدمی دوست دارد پا به فرار بگذارد..( ما آدم ها پدیده ایم که فقط خدا ما را می شناسد!)

بعضی دیگر هستن هرگز به چشمان تو نگاه نمی کنند ولی حرف که می زنند چشم هامان به حرف شان نگاه می کند !

بعضی چشمان شان حرف می زند بعضی حرف هایشان چشم می زند! 

بعضی اما ... بماند!

حرف های آن مرد آنچنان دل از چشمان مردم شهر ربوده بود  که دستان زنان مصر با تماشای یوسف می برید! یوسف لحظه عبور کرد آنچنان شد!! اما وای به حال مردمی که امیر کاروان آنها مردی شبیه یوسف بود..

حرف های او گمشده مردم شهر بود حرفهایی که دوست داشتن بشنوند, دوست داشتن ببینند دوست داشتن در آنها بغلتند, آرام بگیرند ,سبک شوند...

شهر هرچند در ناز و نعمت بود اما با حرفهای او فهمیدن که ناز چیزی دیگریست..

نیاز آن ها را خوب می توانست ازبی تابی آنهادرشنیدن حرفهای مرد درک نمود.

حرفهایش که تمام شد همه از شهر خارج شدند.

دروازه شهر نیز برای همیشه بسته شد...!

 

ادامه دارد

 

پ ن 

_سلام مدتی تو این فضا نبودم. سعی میکنم از این به بعد بیشتر باشم.

_ وبلاگ داران امروز مثل همون عتیقه های قدیمی اند که روی طاقچه ها به مخاطبان شون چشمک میزنند شاید کهنه باشند اما قیمتی اند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۰ ساعت 22:46 توسط من یکی مثل همه  | 

آشیانه ی من...

ما را در سایت آشیانه ی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1400 ساعت: 6:46

صفحه بندی