قسمت چهارم

خرید بک لینک

قسمت چهارم

با اینکه جنس عبور زمان همه وقت به یک سبک ومدل است، آرام وپیوسته وصبور! اما رنگ لحظاتش ، عطرو بوی قدم هایش همیشه یکسان نیست. مگر رنگ لحظات ثانیه شماری وانتظار مجنون برای دیدن لیلی با رنگ دقایق ،دیدارهای بی معنا وبی هدف و مبتذل عشق های امروزی یکی می باشد؟! یا عطر وبوی لحظات آوردن پیراهن یوسف ، محضرپدر نابینایش یعقوب را می توان با هر زمان دیگر مقایسه کرد؟! هرگز! زمان می رود ونمی ماند اما یکی را می میراند ویکی را زنده می کند یکی را بخاطر انتظار کور می کند و همان را درلحظه ی وصال، بینا! حرارت زمان ها همیشه یکسان نیست!

فردای آن روز،خورشید مثل آدم های فضول، از همه ی وقت ها زودتر، از پشت دیوارهای شهر سرک کشید ! او فراموش کرده بود که هنوز زهره در آسمان دلبری می کند!

پشت دروازه شهر شلوغ بود وتا چشم کار میکرد بار وبندیل و خورجین های پر خوارکی و بقچه های لباس دورتا دور مردم تلنبار بود. همه آمده بودند حتی آن پیر خسته و نذار که نای نفس کشیدن نداشت! برای اولین بار بود که همه چیز غیرعادی به نظر می رسید! خیلی ها که نمی خواستند شناخته شوند نقاب بر چهره داشتند. سیمای مردم شهر جور دیگری بود. اما دل های آنها خیلی به هم شباهت داشت! تاکنون شهر دچار نسیان نشده بود ! اما همین که آمده بودند حتما حکمتی داشت...!

 انگار آن مرد هم تصور روبرو شدن با این صحنه را نداشت این را  از بی حرکت ماندن پلک هایش و چسباندن لبانش بهم به خوبیمی توانست فهمید! سری خاراند و به اطراف خود کج و راست شد و  به پیری که با عصا در گوشه ای کزکرده بودخیلی آهسته وآرام حرف هایی زد و نشست !

 پیر عصا زنان جمعیت را کنار زد و بر بالای پشته ای ایستاد .کمر راست کرد و با دستان لرزانش مردم را شهر به سکوت فراخواند! مردم شهر او را خوب می شناختند . حرف های حکمت آمیز او در شهر پر آوازه بود . پیر خیلی آرام و متین با صدایی لرزان سخن آغاز نمود:

 ای مردم " کوچ کردن نزدیک است "1" سبکبار باشید تا برسید"2  

 و دست بر محاسن خود کشید و خیلی محزون با خود آهسته گفت:

 " آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِيقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ"3

 پیر ادامه داد : آنها که دل در گرو خانه و آشیانه خود دارند برگردند که این سفر انگار سفر آخر است.این را گفت وخاموش شد و از بلندی پایین آمد . 

 شهر دوباره دچار همهمه شد . همه به هم نگاه می کردند و تکان از تکان نمی خوردند . اما گویا تصمیم خودشان را گرفته بودند!

 تماشای این همه یکدلی هیجان آور بود...

 ادامه دارد...

 

1.حکمت 187 نهج البلاغه(الرَّحِيلُ وَشِيكٌ)

 2.خطبه 21 نهج البلاغه(...تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا)

 3. حکمت 77 نهج البلاغه 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 11:43 توسط من یکی مثل همه  | 

آشیانه ی من...

ما را در سایت آشیانه ی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1400 ساعت: 6:46

صفحه بندی