پس همه به سوی خانه های خود حرکت کردند تا آن شب را مثل شب های دیگر بدون هیچ دغدغه ای در کنار اهل وعیال خود بخوابند. اما انگار آن شب، شبیه شبهای دیگرنبود! روح آدمی زمانی قرار می گیرد که معمایی نداشته باشد یا برای هر سوالی که از او می کنند، پاسخی داشته باشد! والا تا خود صبح شرق وغرب دنیا را به هم می ریزد حتی اگر جواب معما در قله قاف باشد تا آنجا یک نفس می دود ! تا با خواندنش آرام بگیرد! همین است که روح آدمهایی که همیشه دنبال ردپایی در ناکجاآباد می گردند هیچ گاه خواب آسوده وآرامی ندارند ! می خوابد اما فقط با چشمان بسته !آن شب چشمان مردم شهر هرگز بسته نشد. روح آنها مگر می گذاشت چرتی بزنند! هی حرفهای آن مرد غریبه را در گوش شان تکرار می کرد. او خوب توانسته بود هوش مردم شهر را که - هیچگاه براحتی به کسی دل نمی دادند- برباید! دل دادن با دل ربودن دو واژه نزدیک اما دورند! اما دل بستن کمی زاویه دارتر از آن دو! اما خدا نکند که دل بخواهد، اینجاست که همه ی واژه ها در یک زاویه معنا می گیرند و در یک جهت قدم خواهند زد! دل که پیامبری کند حتما تمام وجود برای او کف خواهد زد! اما بیچاره عقل تا بگوید خیر ! اینجا تازه اول دعواست![1]آری دیروز مردم شهر با عقل پاسخ داده بودند وامان از روزی که عقل یک حرف بگوید ودل یک حرف دیگر! در اینجا هر چه عقل صغری بچیند وکبری بسازد ! نتیجه آن را دل تعیین می کند!آن شب خواسته دل مردم شهر چیز دیگری بود واین تازه اول ماجراست....! ادامه دارد..[1] . تا بوده دعوای عقل ودل بوده ! بس است دیگر! من خاطرتان را مکدر نمی کنم! + نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 11:21 توسط من یکی مثل همه | آشیانه ی من...
ادامه مطلبما را در سایت آشیانه ی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: دوشنبه 21 خرداد 1403 ساعت: 14:17