پیر در میان جمعیت عصا زنان قدم می زد و نگاه و حرفهایش تردید را از قدم ها و دل ها می زدود . دیدم به آنها که از قافله عقب مانده بودند نگاهی کرد وگفت: "خدا دو قلب در درون هر فردی قرار نداده"1 دل یک دله کنید که در دودلی خیری نیست!
وقتی همه از دروازه شهر خارج شدند . آن مرد غریبه که بر مرکبی سوار بود در مقابل همه مردم ایستاد. نگاهی به جمعیت کرد . و آهسته دست به آسمان برد و کلماتی بر زبان جاری کرد. .بگمانم در آن هنگام ، هیچ کس متوجه آن کلمات نشد مگر آن پیرمرد که به عصایش تکیه داده بود! این را از جنباندن سرش به وضوح فهمیدم! نمی دانم چه سری بین آن دو بود که هرچه می گذشت معمای شان پیچیده تر می شد. انگار آنان در عالمی سیر می کردند که ما هیچ مفهومی از آن را بلد نبودیم!
خیلی با اطمینان خاطر رو به جمعیت کرد و گفت :
- سپاس که دعوت مرا پذیرفتید
اما بعد ...
ادامه دارد..
1.سوره احزاب ، آیه 4
آشیانه ی من...ما را در سایت آشیانه ی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 103