سهل وممتنع!
عشق کلمه ای است سهل و ممتنع ! چرا که عاشق شدن آسان است اما عاشق ماندن سخت !برای همین من اول دوست داشتن را انتخاب میکنم تا عشق را !چرا که هم دوست داشتن آسان است و هم دوست ماندن!
اما سخن ازآن است که دوست داشتن آنچنان عمیق شود که عشق از آن زاییده گردد!
که این از بالاترین مقام هاست و برترین حالت ها...
عشق موسیقاست!
عشق را نمی شود در دیوان و منظومه های شاعران جستجو کرد ! چرا که وقتی عشق متولد شود قالبی برای کلام ولفظ نمی ماند که بتوان برای آن واژه ای پرورید یا مصراع یا ردیف یا عروض یا آهنگ یا موسیقایی ساخت. خود عشق موسیقاست ، شعر است ، مسجع است، نظم است!
عشق همیشه حاضر است!
دوست داشتن های سخیف تنها نوعی ترحم است به دل...نوعی عادت است که فقط در حضور شکل میگیرد ، رشد میکند ، بال و پر درمی اورد ...یعنی فقط دربودن است که معنا میگیرد ، تا وقتی هست که حضوری باشد ...
از دل برود هرآنکه از دیده رود...
وچون که از دیده رود فقط عادت بودن او رنج آورمیشود!
وعادت که درگذر زمان رنگ ببازد دوست داشتن هم نیست میشود انگار که اصلا نبوده است..!مثل عدم...نه عدم که مثل ندارد نمیدانم .
و چه عمیق گفت آن یار که دوست داشتن اگر در دل جای گیرد دوست در غیاب هم حاضر است ..! آری حاضر غایب ! و چه مرحله ای بالاتر از این مقام که دوست در غیبتش حاضر و ظاهر باشد...
وچه دوست داشتن پوچی ست ، آنگاه که عشق در دل رنگ ببازد و ازمعشوق جز سایه ای در دل نماند!
آدم می ماند با دلی که از عشق تهی است! ودل تهی از عشق بی گمان خواهد مرد!
دلمرده متحرک از مرده ی بیجان ، مرده تر است!
مرده تر ؟! یعنی از مرگ هم پایین تر؟! چگونه؟!
اصلا من مرگ عشق را بدترین نوع مرگ می دانم !
عشق همیشه می ماند!
بعضی مرگ ها التهاب دارد، پر از تلاطم است! به دنبالش جیغ است، فریاد است ، ضجه و زاری است. اصلا انگار قیامت کبری آمده ...ساده فراموش نمی شوند،و چون ابرهای رهگذر ساده عبور نمی کنند! ماندگاری اش چون اثر رنگین کمان برآسمان آبی نیست! بلکه شبیه بودن ماه در آسمان زمین است! شاید در دیده ها کوچک شود یا هلالی اما ماه همیشه ماه هست در آسمان! اینطورمرگ ها زیبایند، اصلا تولدی که بعدش چنین مرگی باشد، ارزشمند است، خریدنی است...
اما بعضی مرگ ها همچنانکه یخ در آفتاب آب می شود آرام وبی سروصدا رخ می دهد اصلا انگار عدم بوده ! چیزی نیامده وچیزی نرفته! رنگین کمان چند لحظه ای می ماند ، اثرمی گذارد؛ بعد می رود...اما به این نوع مرگ حتی رفتن هم نمی توان گفت! چون اصلا نبوده تا برود!
حرف از دوست داشتنی است که اگر به مرز عشق برسد، می ماند! رنگ نمی دهد! نمی رود...!
عاشق، مرغ وحشی است!
بعضی دلها چون مرغان خانگی دلخوش اند،به همان محوطه خودشان و به همان ارزن و دانه های دور وبرشان .نگاهش همانقدر وسعت دارد که خانه اش وسعت داشته باشد .شب می خوابد در انتظار سر زدن سپیده برای رقابت با دیگری و برای سیر کردن شکمش ، وآخرش هم لقمه برای دهان دیگری ...زندگی مرغ خانگی یعنی زیستن و رقابت با دیگری برای سیرکردن شکم خود و دیگری! آرزوی مرغ خانگی رسیدن به زمینی پر از دانه و حشرات رنگارنگ و برنج شب مانده ، آشغال سبزی و... است به تنهایی وبدون جنگیدن با دیگری ! جهان بینی مرغ خانگی همین است ...!
اما من در میان مرغان ، مرغ وحشی را ستایش می کنم چرا که آشیانه و نگاهش به قدر واندازه آسمان هاست هرقدر می رود نگاهش وسیعتر می شود . مرغ وحشی قرار نمی گیرد در مکانی ، در لانه ای، کاشانه ای..مرغ وحشی برای ماندن نمی پرد بلکه برای رفتن می پرد از میان تراکم ابرها به سوی جایی که شاید قراری باشد برای دل بیقرارش . مرغ وحشی گرمی لانه ای اورا به وسوسه نمی اندازد دچار تردید وبی رمقی نمی کند . مرغ وحشی ، هوس ماهی های زیر بال هایش اورا به زمین نمی زند او می رود تا ماهی ها را نیز بی تاب خود کند، اصلا ماندن ، عادت می آورد ماندن زنجیر است ماندن یعنی گذشتن از دل....اما مرغ وحشی نمی ماند دل نمی دهد می رود . آشیانه ی مرغ وحشی آبی آسمان هاست ...آشیانه باشد برای دل آرامها نه برای بیقرارها ..مرغ وحشی بیقرار است ..قرار او رفتن است و پریدن در فراسوی ناکجاآبادها...دلی که به دنبال عشق است نمی ماند چرا که ماندن یعنی همچو مرغ خانگی زیستن ، ماندن یعنی دلبستن ، ماندن یعنی وابسته شدن ، دل دادن ، و دل از یادبردن وتردید کردن ...
عاشق اهلی نیست!
ما را عادت داده اند، بلکه اهلی کرده اند! به همین چیزهایی که در انظار و دوربرماست. طوریکه اگر هم بخواهیم فراتر ازاینها باشیم، نشود! مگر یک حیوان اهلی می تواند فراتر از محوطه و خانه خودش بیاندیشد؟! هرگز! آن حیوان زبان بسته، دلش خوش است به همین کاه وجویی که در آخورش می ریزند! و چه زندگی بی دردسری ! اما نمی داند که در پس این خوراک های لذیذ، روزی شیرش را خواهند دوشید!
کسی که در بند عشق است هیچگاه در وادی اهلی شدگان قدم نمی گذارد. چون اگر عاشق اهلی شود، عشق هم نمی ماند! مگر وحشی را می شود اهلی کرد؟! عشق مثل آن اسب چموش است که در دامن دشت و صحرا و کوهستان ها می جهد و هیچکس را یارای رسیدن او نیست. آزاد و رها، بدون اینکه کسی را سواری دهد یا افسار برگردن او بیندازد یا گاری یا باری را بر دوش کشد. هرگاه بخواهد می تواند درسپیده سحر در اوج دامنه تپه ها برود و طلوع خورشید به نظاره بنشیند.
اصلا همین که اهلی نبودی، آزادی...!
عشق سوتک است!
آنها که به عشق نگاهی بسته ومجازی دارند، عاشق را گرفتاری می دانند که در بند معشوق خویش است. انسانی که هیچ نمی بیند جز نگاه معشوق! هیچ نمی شنود جز صدای معشوق! هیچ نمی خواند جز آوای معشوق! هیچ نمی رود جز سرای معشوق! آری انسانی که در اسارت معشوق است، هم اندیشه اش وهم دل و احساسش..! در نگاه آنها عشق همان بردگی است نه آزادی!
اما آنها که می گویند عشق آزادی ست بی راه نمی گویند چراکه انسان با عشق است که می پرد، زندگی را میچشد و می فهمد،حتی اگر در کنج قفسی گرفتار باشد! چرا که عشق هیچ مرزی را نمی شناسد..این عشق است که مرزها را معنا می کند. اصلا فنا شدن در عشق مرگ نیست، زندگی است! با عشق تا زمین و زمان باشد اگر در زیر خروارها خاک هم مدفون باشی بازهم زنده ای! حتی اگر به قول آن یار از گل تو سفالگر سوتکی بسازد و بدهد در دستان کودکی تا برآن بدمد! چرا که باز همان سوتک، قلب های مرده را به عشق فرا خواهد خواند!
دل بی عشق،قبرستان است!
قبرستان که می روی؛ آنجا جز آواز مرگ ناله ای دیگری نمی شنویی! انگار مردگانی که دست شان از زمین و زمان کوتاه است، دست خواهش به سمت تو دراز می کنند که شاید فاتحه ای یا آیه ای از تو آنها را سودی بخشد اما تو بی اعتنا از کنار یکی یکی آنها می گذری ... گاهی چشمت به اشعار ملتمسانه سنگ ها می افتد اما تو از آن اشعار جز موسیقای جدایی و مرگ نمی فهمی ! آنان همان کسانی بودند که روزی در این دنیا بی اعتنا از کنار طفل گرسنه ی فقیری می گذشتند یا ناله های و اشعار ملتمسانه او را می شنیدند ولی جوابی جز رقص عیاشی نداشتند...
دلی که بیقرار معشوق نباشد قبرستانی است که هر روز ناقوس مرگ در آن نواخته می شود و انسان راسرمست خود می کند! دلی که خانگی شود روزگارش همین است ! روزها برود ولی نه رنگی نه بویی نه صدایی از معشوق در جان آدمی نباشد باید به حال این جان واین دل گریست! باید بی تاب شد باید غصه خورد اصلا رواست از داغش مرد!
عشق دایره است یا نقطه؟!
همانطور که اثر انگشت انسانها باهم یکی نیست تفسیر و فهم شان نیز از عشق یکی نخواهد بود .شاید عشق کبوتر باز، بودن یا نفس کشیدن با کبوترهایش یا آب ودانه دادن و پردادن آنها در خروس خوان و شامگاه باشد . شاید عشق کسی در برق انداختن ولوکس کردن اتومبیلش باشد اتومبیلی که درنگاه دیگران حتی قراضه به نظر می رسد. باغبان عشق را در طراوت گلهایش جستجو می کند. دیگری عشق را در خواب و یکی در آرزو . یکی در وصال می بیند یکی در هجران.. یکی تعبیرش از عشق بودن با حورالعین است یکی ...(نمی گویم چون بیانش متن را آلوده می کند!). بهرحال هیچکس نیست که خودش را عاشق نداند. اما یکی در مو بیند یکی در پیچش مو یکی ابرو بیند یکی اشارت های ابرو ...
نمی دانم ولی هرچقدر ما آن را در زمین جستجو کنیم در فهم آن سرگردان و حیران تر می گردیم شاید هم بخاطر این است که زمین دور خودش می گردد!! شاید عشق نقطه ی پرگار است و ما دایره آن !یعنی همه حول عشق می چرخیم اما همگی به یک اندازه از عمق آن فاصله داریم! یا نه ما نقطه ایم و عشق دایره ست که دور ما می چرخد و می گردد و ما را حیران خود می سازد..ولی چه نقطه باشیم چه دایره ، عشق همچنان هست و ما حیران او...خدا می داند..
عشق توحید است!
"نیستان را به آتش می کشانم که بینی سازو آوازم ریا نیست!" 1
در جایی شنیدم که "اگر دوست داشتن به اخلاص برسد دوست را به دوست همانند می کند."2 ولی من می گویم همانند نه بلکه یکی می کند چرا که در همانندی بازهم اختلافاتی هست . اخلاص یعنی عاری از دوگانگی ! عاری از دوگانگی یعنی یک رنگی ! یکی رنگی یعنی توحید! و توحید یعنی عشق !
همین می شود که عاشق دنیا را تنها با نگاه معشوق خویش می بیند ، می شنود نه لمس می کند.
همین که معشوق تب کند عاشق آتش می گیرد...
تا معشوق بگرید ، بی گمان عاشق می میرد ...
تا معشوق لبخند بزند ،عاشق جان می گیرد...
شاید عجیب باشد این گفته" که گاه عاشق از یکی بودن با معشوق فراتر می رود تا جاییکه حتی قبل از ورود درد به معشوق از درد به خود می پیچد" این فلسفه عشق است!! .فتامل...(13 مرداد 97)
1. از دفترشعر خودم. (سال 90)
2.شهیدچمران
عاشق اشتباهی آمده است!
هرچه به دنیا و آدم هایش نگاه می کنم چیزی جز معنای آن دستم را نمی گیرد چرا که در اینجا همه چیز در پست ترین حد خود وجود دارد الا پدیده ای به نام عشق . که با آمدنش کل قاعده دنیا را به هم ریخته است. آخر دنیا رو از هر طرف بخوانی مفهومی به نام عشق در آن اضافی دیده می شود. اصلا عاشق اشتباهی آمده است! اگر هم باشد فقط در منظومه ها و دیوان شعرا می توان جستجویش کرد! نمی دانم همین بس که هرکس در اینجا رسم عاشقی آموخت؛ مجنون خطاب شد!!(14مرداد97)
عاشق کور و کر نیست!
مگر در حضور خورشید، تاریکی معنا دارد؟! یا مگر می شود رایحه مشک ختن را در فضا پراکنده دید اما از عطر و بوی آن مست نشد؟! آیا حرف زور نیست؟! که محمل لیلی را به مجنون نشان دهیم وبه او بگوییم:" بی تاب نشو یا آرام باش!"یا دردناک نیست؟!اینکه ماهی را در تنگی کوچک در بند کنیم و هر روز حدیث وصل دریا برایش بخوانیم و توقع داشته باشیم که از دلتنگی دریا نمیرد!
همچنانکه تشنه به دنبال آّب است یا اسیر به دنبال آزادی. عاشق نیز به دنبال رها شدن از هرچه قید وبند دیده های کور و گوش های کر است! چرا که خود عشق بینایی ست یا ترانه ای ست که هر ناشنوایی را به سوی خویش فرامی خواند!
به یقین می گویم "که اگر مجنون بینا نبود بی گمان عشق او به لیلی به مراتب بیشتر از عشق او در دیده بینایش بود... (15 مرداد 97)
سجده برخاک عشق بت پرستی نیست!
هميشه التماسها وخواهش هاي دل ساده انگاشته مي شود درحالي كه رسيدن به اين مقام به سختي وپيچيدگي امكان پذيراست . حالت التماس وبه خاك افتادن درپيشگاه دوست ازبالاترين مقام هاست .عجيب نيست كه درمقابل چشمان ظاهربين عقل ذليل شدن معنا شود . ليكن اوچه مي داند كه عزت ها در به خاك افتادن هاست...
سجده برخاك دوست ،بت پرستي نيست .بت پرستي آن است كه براو سجده كني درحاليكه كه قلبت با غيراوباشد! شرك آن است كه بالبانت به او لبخندبزني باوجوديكه سراسر جانت ازاو بري باشد!و با نگاهت او را ستايش كني اما درپس پرده هاي ديده ات عكس وجمال ديگري نقش بسته باشد!دل مقدس است دوگانگي ها آن را آلوده مي كند ، مي كشد ، ميميراند!(زمستان 90)
کشتی عاشق به گل نشسته یا نه؟!
انسان هايي كه خيال چموش وسركشي دارند حس كمال جويي و اشباع ناپذيري در آنها قوي تر و پررنگ تر از افرادي ست كه خيالي رام و آرامي دارند آنها هميشه به دنبال ردپا و اثرگمشده اي در ناكجاآبادها ميگردند كه هيچگاه به او نميرسند از اين رو هميشه ناآرامي و پريشاني در چهره و رخسارشان فرياد مي زند طوريكه هركس ازآن آسوده خيال ها آنها را ببيند از حال و روزگارشان تعجب كرده و لبخندي پر از تمسخر برلبانش مي نشيند " كه هي مگر كشتي ات غرق شده ؟!"
امااو چه مي داند كه كشتي اين بيچاره سال هاست بدنبال آن رهگذر گمشده ، در اقيانوس هاي مواج و پرپيچ وخم خيال ناپديد گشته ، طوريكه حتي اثري از لاشه هاي آن باقي نمانده چه رسد كه به گل نشسته باشد ! بماند..(تابستان 90)
حدیث عشق محتاج درد است!
همانطور که هرچه عاشق از معشوق خویش دورتر شود رنگ و بوی عشق او گداخته تر و آتشین تر می گردد. برای نوشتن از عشق باید گاهی هجران دید یا فراق را تجربه کرد تا الفاظ و کلماتی که برای آن بکارمی بری داغ تر و سوزنده تر باشد هرچند که عشق در قالب کلمات نمی گنجد اما کلمه ای می تواند از او بگوید که بار فراق را کشیده باشد!
با این حرف، جنس کلام حافظ وسعدی ومولوی و همه شاعران و عارفانی که درباره عشق و حکایت عشاق ترانه ها سروده اند با جنس کلمات مردمانی که عشق را تجربه کرده اند یا فراق آن را به جان خریده اند و از دوری معشوق چه دردها که نکشیده اند ، زمین تا آسمان فرق می کند. هرچند که ایشان شاعر نباشند یا فنون به نظم کشیدن کلمات را بلد نباشند.
سخن این است که ؛ حدیث عشق نیاز به فن ندارد بلکه محتاج درد است!
عاشق هیچ گاه آرام نیست!
اشتياق به هر چيزي هميشه ترس ودلهره را نيز به همراه دارد ، وصال شوق ايجاد مي كند وفراق ترس ! هنگاميكه عاشق به معشوق مي رسد پر از شور اشتياق است پر از سرور وخوشحالي پر از هيجان و خرسندي . گويي همه ي دنيا را به او داده اند ، نه همه ي دنيا هم اينقدر اورا شاد نمي كند زيرا همه دنيا براي او، به قدريك نگاه معشوقه اش نمي ارزد . اما همين عاشق وقتي به روزهاي فراق از يار فكر مي كند . ترسي وجودش را فرا مي گيرد ، ترسي ، خواب را از چشمانش مي ربايد . ترس از اينكه نكند اورا از دست بدهد ، ترس ازاينكه نكند بين او ومعشوقش پرده ي جدايي افكنده شود ، ترس ازاينكه نكند كه باز روزگار فراق بازگردد . ترس از اينكه ....
همين مي شود كه دل عاشق هيچگاه آرام نيست ، هميشه بي قرار است ومدام در برزخ دلهره و شوق سرگردان است !عشق همين است، نمي شود كاريش كرد !(پاییز90)
عشق خودش کار بلد است!
رنگ و بوی ماده آنقدر اثر دارد ، که عشق را نیز مادی می کند! همین است که معشوقه را بت زیبایی می آفریند که گیسوانش به فاصله ی تاریکی شب تا صبح امتداد دارد و ابروانش آنچنان کمند است که همه کمانداران را اسیر خود می کند ، یا چشمانش را به معصومی چشمان غزال مثال می زند، و امروالقیس تنش را به سفیدی تخم مرغ شبیه می سازد که لبانش همچون غنچه های تازه ی شکفته سحرگاه است . معشوقه ای که وقتی در کنار ساحل قدم می زند ، ردپای نازک ولطیفش همه را بی تاب خود می کند. و آنچنان جذاب و زیباست که سر بازار برایش دعواست ! با این نگاه وقتی کسی عکس لیلی را می بیند؛می خندد ومسخره می کند!" که مجنون واقعا دیوانه بوده ، که عاشق این دختر سیه چهره و بدقوار شده!" درد این است که در روزگار ما عشق را دکان کرده اند! و معشوق را مانکن آن !
اما آنها نمی دانند که عشق را نمی شود نقاشی کرد! چرا که خود عشق، نقش می آفریند بر دل عاشق ، که کی و کجا و چه وقت و چه قدر! وچه کس را لیاقت معشوق شدن است.سیاه وسفید فرق نمی کند،او خودش کار بلد است ! 24 مرداد 97
ما را در سایت آشیانه ی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 93