مجموعه "حکایتی از عشق و دوست داشتن"

خرید بک لینک

تولد عشق را فقط در آثار دیوانگان و آوارگان و فرهادها می توان جستجوکرد نه در دیوان شاعران و عارفان به ظاهر عاشق یا صوفیان به ظاهر عارف پیدا نمود. چرا که وقتی عشق متولد شود قالبی برای کلام ولفظ نمی ماند که بتوان برای آن واژه ای پرورید یا مصراع یا ردیف یا عروض یا آهنگ یا موسیقایی ساخت. خود عشق موسیقاست ، شعر است ، مسجع است، نظم است!

****

عشق اگر بند اسارت باشد باید آن را برید!

دوست داشتن اگر به عادت باشد، باید از آن رمید!

عشق هیچگاه قفس نمی سازد برای عاشق...چرا که اگر عاشق حبس شود ، عشق هم افسرده خواهد شد، عشق خواهد مرد ... ! در حالیکه که عشق حقیقتی زنده است . شور دارد، روان است . افسانه نیست!اصلا جان به عشق جانداراست!

همچنانکه پروانه از پیله خود سر وا می کند ! وچون جوجه ای که از تخم بیرون می جهد ! و همچو نوزادی که از رحم مادر برمیخیزد! عشق نیز متولد میشود...جهانی ناشناس اما زیبا ! دنیایی پر از ابهام اما با ارزش! دنیای عشق دنیای بیداری ست هرچند که به رویا شبیه تر است ...

***

دوست داشتن تنها نوعی ترحم است به دل...نوعی عادت است که فقط در حضور شکل میگیرد ، رشد میکند ، بال و پر درمی اورد ...یعنی فقط دربودن است که معنا میگیرد ، تا وقتی هست که حضوری باشد ...

از دل برود هرآنکه از دیده رود...

وچون که از دیده رود فقط عادت بودن او رنج آورمیشود!

وعادت که درگذر زمان رنگ ببازد دوست داشتن هم نیست میشود انگار که اصلا نبوده است..!مثل عدم...نه عدم که مثل ندارد نمیدانم .

و چه عمیق گفت آن یار که دوست داشتن اگر در دل جای گیرد دوست در غیاب هم حاضر است ..! آری حاضر غایب ! و چه مرحله ای بالاتر از این مقام که دوست در غیبتش حاضر و ظاهر باشد...

وچه دوست داشتن سخیفی است ، آنگاه که عشق در دل رنگ ببازد و ازمعشوق جز سایه ای در دل نماند!

عاشق می ماند و دلی که از عشق تهی است! ودل که از عشق تهی شود ، دل خواهد مرد!

دلمرده متحرک از مرده ی بیجان ، مرده تر است!

مرده تر هم مگه داریم؟! یعنی از مرگ هم پایین تر؟! چطور مگر میشود؟!

اصلا من مرگ عشق را بدترین مرگ می دانم !

***

بعضی مرگ ها التهاب دارد، پر از تلاطم است! به دنبالش جیغ است، فریاد است ، ضجه و زاری است. اصلا انگار قیامت کبری آمده ...ساده فراموش نمی شوند،و چون ابرهای رهگذر ساده عبور نمی کنند! ماندگاری اش چون اثر رنگین کمان برآسمان آبی نیست! بلکه شبیه بودن ماه در آسمان زمین است! شاید در دیده ها کوچک شود یا هلالی اما ماه همیشه ماه هست در آسمان! اینطورمرگ ها زیبایند، اصلا تولدی که بعدش چنین مرگی باشد، ارزشمند است، خریدنی است...

اما بعضی مرگ ها همچنانکه یخ در آفتاب آب می شود آرام وبی سروصدا رخ می دهد اصلا انگار عدم بوده ! چیزی نیامده وچیزی نرفته! رنگین کمان چن لحظه ای می ماند ، اثرمی گذارد؛ بعد می رود...اما به این نوع مرگ حتی رفتن هم نمی توان گفت! چون اصلا نبوده تا برود! مرگ عشق های امروزی ، عشق های کاغذی، ایمیلی، مجازی ، تخیلی، تلگرامی! این چنین است...بگذریم!

حرف از دوست داشتنی است که اگر به مرز عشق برسد، می ماند! رنگ نمی دهد! نمی رود...!

***

لیلی با بودن عشق لیلی شدومجنون با بودن لیلی مجنون...!

بعضی دلها چون مرغان خانگی دلخوش اند،به همان محوطه خودشان و به همان ارزن و دانه های دور وبرشان .نگاهش همانقدر وسعت دارد که خانه اش وسعت داشته باشد .شب می خوابد در انتظار سر زدن سپیده برای رقابت با دیگری و برای سیر کردن شکمش ، وآخرش هم لقمه برای دهان دیگری ...زندگی مرغ خانگی یعنی زیستن و رقابت با دیگری برای سیرکردن شکم خود و دیگری! آرزوی مرغ خانگی رسیدن به زمینی پر از دانه و حشرات رنگارنگ و برنج شب مانده ، آشغال سبزی و... است به تنهایی وبدون جنگیدن با دیگری ! جهان بینی مرغ وحشی همین است ...!

اما من در میان مرغان ، مرغ وحشی را ستایش می کنم چرا که آشیانه و نگاهش به قدر واندازه آسمان هاست هرقدر می رود نگاهش وسیعتر می شود . مرغ وحشی قرار نمی گیرد در مکانی ، در لانه ای، کاشانه ای..مرغ وحشی برای ماندن نمی پرد بلکه برای رفتن می پرد از میان تراکم ابرها به سوی جایی که شاید قراری باشد برای دل بیقرارش . مرغ وحشی گرمی لانه ای اورا به وسوسه نمی اندازد دچار تردید وبی رمقی نمی کند . مرغ وحشی ، هوس ماهی های زیر بال هایش اورا به زمین نمی زند او می رود تا ماهی ها را نیز بی تاب خود کند، اصلا ماندن ، عادت می آورد ماندن زنجیر است ماندن یعنی گذشتن از دل....اما مرغ وحشی نمی ماند دل نمی دهد می رود . آشیانه ی مرغ وحشی آبی آسمان هاست ...آشیانه باشد برای دل آرامها نه برای بیقرارها ..مرغ وحشی بیقرار است ..قرار او رفتن است و پریدن در فراسوی ناکجاآبادها...دلی که به دنبال عشق است نمی ماند چرا که ماندن یعنی همچو مرغ خانگی زیستن ، ماندن یعنی دلبستن ، ماندن یعنی وابسته شدن ، دل دادن ، و دل از یادبردن وتردید کردن ...

**

ما را عادت داده اند، بلکه اهلی کرده اند! به همین چیزهایی که در انظار و دوربرماست. طوریکه اگر هم بخواهیم فراتر ازاینها باشیم، نشود! مگر یک حیوان اهلی می تواند فراتر از محوطه و خانه خودش بیاندیشد؟! هرگز! آن حیوان زبان بسته، دلش خوش است به همین کاه وجویی که در آخورش می ریزند! و چه زندگی بی دردسری ! اما نمی داند که در پس این خوراک های لذیذ، روزی شیرش را خواهند دوشید!

کسی که در بند عشق است هیچگاه در وادی اهلی شدگان قدم نمی گذارد. چون اگر عاشق اهلی شود، عشق هم نمی ماند! مگر وحشی را می شود اهلی کرد؟! عشق مثل آن اسب چموش است که در دامن دشت و صحرا و کوهستان ها می جهد و هیچکس را یارای رسیدن او نیست. آزاد و رها، بدون اینکه کسی را سواری دهد یا افسار برگردن او بیندازد یا گاری یا باری را بر دوش کشد. هرگاه بخواهد می تواند درسپیده سحر در اوج دامنه تپه ها برود و طلوع خورشید به نظاره بنشیند.

اصلا همین که اهلی نبودی، آزادی...!

آشیانه ی من...

ما را در سایت آشیانه ی من دنبال می‌کنید

برچسب: مجموعه,حکایتی,دوست,داشتن, نویسنده: بازدید: 119 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:20

صفحه بندی